بانو! مرا به خلوت شبهای خود ببر
در امتداد شهرک رویای خود ببر
بانو! تبسم از لب من بسته است رخت
این آسمان بلند و زمین خداست سخت
بانو! قسم به ذات خدا نیست راحتی
بهر بیان غصه ندارم صراحتی
بانو! به هر غزل که ز آتش سخن زدی
صدها شراره بر تن عریان من زدی
بانو! خدا خدا به خدا میکند دلم
نام ترا به گریه صدا میکند دلم
***
بانو! دمیکه دلبر بیگانه میشدی
بردستهای دشمن من شانه میشدی
بانو! مگر که رحم نکردی بحال من؟
ناگفته ماند پاسخ صدها سوال من
بانو کدام سوی ببینم ندا کنم !؟
تا کی به خویش قصه ی چون و چرا کنم؟
بانو! بگو کرا ببرم التجا خویش؟
جویم کجا جواب به چون وچرای خویش؟
بانو! تو رفته یی و غزل نیز رفته است
مهر سکوت بر لب سردم نشسته است
خود در سرای دیگری عودت نموده یی
اینجا مرا به بیکسی دعوت نموده یی
***
بانو !هزار بار بود خاک بر سری
دستی که داد دست تو بر دست دیگری