باز گو افســــــانه ی دیو و پری را بانو جان

 

قصه هــــــای دخــتر چادر زری را بانو جان

عاشق افسانه هارا عاشـــــــق خود ساختی

از کجا آموختی افســـــــونگری را بانو جان

زانکه بینم موج مـــویت را دعا ها میـــــکنم

گر خدا گــیرد ز رویت روسری را بانوجـــان

تا بیابم پازیب ی را که زیب پای توســـــــــت

طی کنم من کوچه های زرگری را بانو جـ-ان

با همه خود سازی هایت ـ باز هم من میکشم

انتظار یک نگـــــــاهی سرسری را بانو جان

 

                  ***

دیو دلداده منم وآن مــــــــــاه پری ـ بانو بود

بی گمان آن دخـــــتر چــــــادر زری بانو بود

/ 7 نظر / 18 بازدید
هيچکس

مرا می شناسی؟ من از نهایت شب حرف می زنم. نهایت تاریکی... همانجایی که هیچ کس جز خودت آنجا سرک نمی کشد و هیچ کس جز تو نمیداند که اینجا هم نور هست. مرا بشناس

پویا

سلام ها بر حضرت عصیان ! از حضور گرم و دوستانه ات سپاس ! آرزو می کنم که این بانوی چادر زری نسبت به تو دوست کاکل زری ام مهربانتر گردد ، هر چند اگر معشوق مهربان شود ، در کم و کیف عشق خسران پدید آید ! تپیدن و تپاندن به شرطی که راه افراط نپیماید ، تنها لطف بزرگ عاشقی ست ! می خواهم ، هر چه تو میخواهی ، همان شود ! شادزی

مرجان

سلام عصيان عزيزم ! کاش اين افسانه ها حقيقت ميشدو پری چادر زری بانو جان میشد . قلم ات سبز و دل ات بیغم باد

وحید پیمان

بعد از شش دوباره به جمع وبلاگ نويسان افغان پيوستم - شما را به خانه جديدم دعوت ميکنم - لينک مرا بيفزائيد . اين نهايت لطفتان خواهد بود.

هارون راعون

سلام عصيان نازنين! خيلی اين بانو بازی ات شيرين و روان و گواراست. هميشه سبز و سر حال باشی. محبتم را به همه عزيزان آن خطه وسيله شو. قربانت

وحيد پيمان

سلام - سوژه ای جالب برای يک قافيه زيبا ژيدا کرده بودی.